
رستاخیز
در زمین هرزگی بیداد می کرد .
و انسانها : نفرت چون قانقاریا ، چنــگ بر وجودشان زده بود . غضب ، شعله ور تا به آستانه آسمان . شهوت ، شدید تر از هر میلی در نهادشان . فریبکاری ، کالایی لوکس و برازنده در نظرشان . افـــکار فاسدشان ، در غل و زنجیر حسد . دیوانـــگی و جنـــون ، مخزنی لبریز شده ، بدون سوپاپ اطمینــان . تحقیــر شده ، چـــون برده ای در اســـارت شکمبـــــــــارگی . جهـــل و نادانی ، با شــــادمـــانی به پایــــکوبی مشغول . و مغررو از دستاوردهایشان در دانش .
انسانیت ، سرابی محو شده در مکانهای بی زمان .
اندیشه آدمیان در تصرف اهــریمن . قلبهایشان کاشانه ابلــیس . و وجودشان در اسـارت ضــد انســـان .
سلاخی و کشتار ، ویرانی و تخریب ، عجز و التماس ، ناله و فغان و فریاد ، هدایایی بود که بی دریغ بهم کادو می دادند .
و اندک خوبـــان ، پناه برده به پستوی خانه هایشان ، با دلی خونین و چشمانی اشکبار .
دنیا در تقابل خیر و شر در عصیــان بود . و سرانجام این شر بود که پیروز شد و ، بدی همه جا را فرا گرفت .
و پروردگار ... : خشمــگین از این همه عصیــان ، از این همه بی شــرمی ، از این همه تکبر ، فرجام کارشان را رقم زد ....
در آسمـــــان : ستاره ای دنباله دار ، غریب و ناشناخته ، مشتعل و سوزان ، ناشکیب و دیوانه وار . و با سرعتی مهار ناپذیر به سمت ماه در حرکت . گوئی آرزوئی ندارد ، جز اینکه مهتاب زیبا را در بر بگیرد .
و باز در زمین : هول و هراس . وحشت و اضطراب . سرآسیمگی و بی خودی . نـادم و پشیمـــان . در شبی بی فـردا . چشمانشان ، خیره شده به آسمـــان ، و دلهایشـــان لبریز دهشتی وصف ناشدنی .
و ستاره دنباله دار ، دژخیم زندگی شد بر زمینیان از برای فرجام . بی رحم و جبار چون خود آدمیان .
چون اژدری ویرانگر به ماه اصابت کرد و مهتاب زیبا را به هزاران قطعه تبدیـــل نمود .
از این برخورد ، صدائی مهیـــب به بلندای هزاران رعد ، و درخششی ، صدها بار بیشتر از فروزندگی خورشید پدیدار شد .
قطعه ای بزرگ از ماه ، صفیر کشان سینه جو را شکافت و بوسه بر زمین زد . و زمین را از مسیر چندین و چند میلیون ساله اش منحرف نمود . و این چنین بود که :
رستـــــاخیــــــز آغاز شد .
زمین در جوش و خروشی بی مانند ، عصبانیتش را از آدمیان بی انصاف و قدر ناشناس بشکل مواد مذاب و خاکستر ، از دل کوهها به بیرون سرازیر کرد .
آتشفشــــــــان ... مواد مذاب چون فواره ای سرخ و گداخته ، تا کیلومترها به آسمان بالا جهیدند . و خاکستر داغ و غبارهای سمی ، بصورت ابری متراکم ، تا صدها کیلومتر ، در اطراف پراکنده شدند .
زلزله ... زلزله ها با شدت و بی انکار ، تمامی شهر ها و بناهای مستحکم و برجهای سر به آسمان سائیده شده آدمیان را لرزاندند و تخریب نمودند .
طوفــــــان ... طوفانهای مخوف و وحشت انگیز ، حاصل از تباهی و فساد آدمیان ، زوزه کشان ، از شمــال تا جنــوب و از شــرق تا به غــرب ، تمام زمین را درنوردیدند . ویران نمودند و نابود کردند .
گردبــــــاد ... گردبادهائی شکوهمند و با عظمت ، با اشتهائی سیری ناپذیر هر چه بر سر راهشان یافتند بلعیــدند و پس آنگاه به بیرون از استوانه هراس انگیز خود تـف نمودند .
بــادهای مهیـــب و مسمــــوم ... شلاق کشـــان ، زمیـــن را به زیر سلطـــه خود کشیدند .
شـــراره های آتـــش ... رقـــص کنان ، هر موجود زنده ای را در آغـــوش ســوزان خود می فشردند و خاکسترش را به زمین هبه می دادند .
امواج کوه پیکر ... جزیره ها و بسیاری از شهرها را در دل خود مدفون نمودند و مخفی کردند . و چه بسیار کشتــی ها که طعمـــه آسانی از برای گردابهای عظیم و وسیع شدند .
آذرخشهــــــــای پیاپی ... خطهای ممتد و شکسته را در دل آسمان ترسیم می کردند و هر چیزی را که در مسیرشان بود بلافاصله تبدیل به خاکستر می کردند .
چه همهمه ای . چه ولوله ای ... غوغای محشر . قیامت کبری ...
زمین یکپارچه آتش و خاکستر و دود و غبار . کویری خشک و برهوت . همه جا مشتعل و سوزان . خالی از هر جنبنده .
اجســاد جزغاله و خاکستر شده آدمیان ، در دل تاریک و بی انتهای زمین . و ارواحشان هراسان ، یکسره تا به جهان برزخ پر کشیدند . خالی از هر امیــــــد .
و در برزخ ... ارواح آواره و سرگردان ، سراسیمه و بی هـدف می دویدند . بهم تنه می زدند . بهم چنگ می زدند و همدیگر را می خراشیدند . بهم ناسزا می گفتند . زمیـــــــــن می خوردند و زیر دست و پای دیگران له می شدند . موهایشان را چنــــــگ چنـــــــــگ می کندند . استخوانها بود که خرد می شد . چشمها بود که در می آمد و به کناری پـــرت می شد . مشت بود که بر صورتهایشان وارد می شد و خون بود که از دهانشان جـــاری
می شد و دندانهای طمعشان را خرد می کرد . دل و روده ها بود که از شکمشان آویـزان بود و پیچ و تاب می خورد .
کسی کسی را نمی شناخت . همه غــریبه . حتی زن با شوهرش . والدین با فرزندانشان . برادر با خواهر . دوست با دوست . چقدر وحشتناک و نفرت انگیز .
تشویش در افکارشان . چهره هاشان سیاه و کبود . چشمهاشان وق زده و از حـــدقه در آمده . دستها و پاهاشان لرزان و سست . دلشان لبریز از کینه ای آزار دهنده .
بدور از آرامش و اعتقاد و ایمان . منتظر تا روز حسابرسی ...
تا اینکه ... فرشتـــه منــادی نــدا در داد که : آی ارواح بی خــرد و نابهنجـار ، به صـف شوید .
به صــــف شوید تا بر اساس اعمال و کردارتان قضاوت شوید . به هر کس به اندازه هر کردار نیک یا بد او ، پاداش یا مکافات داده خواهد شد . باشد تا عــدالت پـــــروردگار را نظاره گر باشید .
جهنـــــــــم و بهــــــــشت در انتظار شمایند